اوضاع بیداری ام خوبه...یعنی خو امیرحسین ویزاش که اومد... زندگانی دیگرگون شد... حالا بیست و دو روز دیگه میاد... و زندگانی طعم خوشمزه میگیره یحتمل....
اما
اوضاع خواب داغانه داغانه... پریشبا خواب مادرجون و دیدم... خواب دیدم بغلش کردم... بعد منو میشناسه خیلی خوب...بعد ما میخوایم بریم بیرون اما نمیشه ببریمش از بس مریضه... بعد خب..صبحش توی مترو زر زدم توی تنهاییم...
باز یه بار دیگه همین شبهای اطراف..خواب دیدم نگین برلیان انگشتر نامزدی ام نیست..بعد یکی داره فقط پایه طلاش رو می ده به یه فقیر...بعد من صبح که دستم کردم انگشتره رو...نشستم یه دل سیر عر زدم... خوب..نمیدونم چرا...
اوضاع خواب خرابه... باز خواب دیدم... همه جمعند خونه پدربزرگ پدری... بعد یه استرسی توی خوابه بود که نمدونم چرا... بعد خب صبح تپش قلب داشتم...
اوضاع بیداری خوبه...الا این گردن درد لعنتی که انگار دارم دچار ارتروز گردن می شم.... عوارض پیری داره خودشو نشون می ده...
پی نوشت: ایام کریسمس ه و اینا انگار همه مردن... شهر حال بهم زنه... بنی بشری یافت می نشود...دانشگاه هم که هیچکس نمیره الا ما از همه جا مانده و رانده شده ها...که نه دیگه نوروز برامون تعطیلات سال نو محسوب میشه...نه کریسمس... بعد خب این یعنی الان بی هویتی؟؟؟!!!!!
پی نوشت دو: دو شبه تلپ شدم خونه دوستم...
پی نوشت سه: نوستالژی عین چی ادمو فلج می کنه... بعد من حالا چیکار کنم که تا چند سال دیگه هیچ نوستالژی ای برام نمی مونه؟؟!؟! من به گمانم باید برگردم.....آره....