استرس وجودمو میگیره گاهی... من سعی می کنم بی خیال ترین موجود دنیا باشم اما همچنان مسترس (از مصدر استرس داشتن :دی) می مونم...اونوقت فقط تویی...خود خودت که می تونی آرومم کنی...که دستمو بگیری...امید بدی... شوخی کنی...ببری منو سینما درباره الی ببینیم.... ببری منو پارک شفق اونم نصف شب همبرگر زغالی بدی... اصرار کنی بخورم که جون بگیرم... بوسم کنی...لوسم کنی... دوستم داشته باشی... یه دختر مگه از زندگی اش جز کسی که بتونه باهاش احساس آرامش کنه چی می خواد؟؟؟؟؟هوم؟؟؟؟
سه شنبه هفته آینده مراسم حنابندان ما می باشد...از آنجا که مهمانان ما به اندازه یک شهر بودند مجبور شدیم برخی را طی یک مراسم حنابندان در جایی دیگر دعوت کنیم... و یک عده را در جایی دیگر و تاریخی دیگر وطی یک مراسم دیگر... حالا شما بگویید عروس و دامادهای این دوره زمونه زیر فشار یک شب عروسی و نگرانی ها و بدو بدو هایش لاغر می شوند پس تکلیف ما چه می شود که دو مراسم داریم آیا...؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! من از اوان جوانی همیشه میگفته و می خواسته ام که تنها یک شب جشن عقد و عروسی مختصری داشته باشم و با حضور آنهایی که دوستشان دارم... و بعد بروم مسافرت جانانه ای و بیایم سر خانه و زندگی ام...اما به یمن تعصبات و رسم و رسومات و ای داد مردم چه می گویند و ای وای آبرویم کو و ای وای دختر بزرگی و ای داد آرزو به دل می مونی.... هم مراسم بعله برون گنده داشتم...هم جشن عقد....هم جشن نامزدی... هم حنابندان...هم عروسی.... هم پاتختی... والخ.... و جالب که بیش از نصفی از مهمانان را نمی شناسم.... جمعیتی بالغ بر 350 نفر....و به قول آق داداش فلذا به به....
من در برگزاری این مراسم عروسی که چیزی حدود 5 ماه است که با همسر گرامی جهت برگزاری و ایضا شروع زندگی مان می دویم به نتایج بارز و ارزنده ای رسیدم.... اولندش اینکه من می توانم مثل چی سر پا باشم...مثل چی بدوم...مثل چی احساس خستگی نکنم.... و مثل چی وزن کم کنم....و مثل چی عصبی بشوم...و مثل چی دلشوره بگیرم...و مثل چی نق نقو بشم....
دومندش اینکه خیلی از خیابانهای تهران و بورس کالاهای مختلف را شناسایی کردم و فهمیدم خیلی چیزها را می شود در همین تهران به نصف قیمت خرید و به هیچ جای دنیا هم بر نخورد... و کلی هم خر کیف شوی و جای دو تا چهار تا چیز میز بخری ...
سومندش فهمیدم چقدر سلایق متفاوت می باشد...مثلا من عمرا سوار ماشین عروسی که آن دختر خانم برای ماشین عروسش در شرکت رز سفارش میداد که دلش میخواست روی کاپوت جلو و پشت ماشین دو تا قلب گنده قرمز گلکاری بشه نمی شم.... یا عمرا اگه یه دونه از اون لباس عروسهای جینگول پشت ویترین اون مغازهه رو بپوشم .... و این در حالی است که کلی آدم از همه چیزایی که من خوشم میاد بدشون میاد... و از اونایی که بدم میاد خوششون می اد.... این کشفیات خیلی پیش پا افتاده است اما به جان خودم که خیلی عزیزم واسه خودم :دی دنیای منو تغییر میده اگه این کلی نگری متعصبانه رو بذارم کنار....
خلاصه ما خیلی خوشحالیم که اینهمه با تجربه شدیم ...و اصولا میدانم دارم چرت و پرت می گویم... و میدانم دست خودم نیست اینهمه اراجیف بافتن...و...و ....
پی نوشت: سرماخورده ای جان من... تو وقت سرماخوردگی همان پسرک لوس دوست داشتنی ای می شوی که صبحهای زود وقتی بیدار می شوم تا سر کار بروم.. در رختخواب چهار زانو می نشینی و با چشمهای بسته میگویی "پا شم چایی بذارم برات؟؟"... همونقدر بوسیدنی میشی جان من...همونقدر....
