خسته ام... این روزهای بدو بدو انگار افریده شده تا منو بکشونه توی راهی که ما رو به هدف برسونه اما خسته ام هم بکنه... نگاه میکنم به یک ماه گذشته...یک روزش هم مال خودم و تو نبوده است... دغدغه های فکری و اتفاقاتی که در عرض ده روز تمام روزهای آینده ما را دگرگون کرد و من و تو را نشاند روی دوراهی هایی که تصمیم بگیریم برای داشتن آینده ای بهتر....بهرحال آنچه میخواسته ایم دارد پیش می آید ولو به قیمت دوندگی هایی که گاهی دمار از روزگارم در می آورد...
حالا تو خوابیده ای...آرام... و من چه خوشحالم که تو فعلا نه درد داری...نه تهوع...باور کن حاضرم برای همه عمر بدوم اما لحظه ای تو درد نداشته باشی... دلم نمی خواهد بخوابم...میترسم هر لحظه آن سنگهای لعنتی کلیه سمت راست تو از خواب بیدارت کنند و من در خواب باشم... این وقتها که درد داری و من بی تابم..این وقتها که بی تابی و من بی قرارم... می فهمم که چقدر دوستت دارم... می فهمم که حاضرم همه دردهای دنیا مال من باشد تا تو مثل همین حالا آسوده بخوابی جان من...
صفحات وب را ورق می زنم... از هرچیزی چیزی می خوانم و رد میشوم... حوصله خواندن ندارم ... حال و روزم خوش نیست...خسته ام و نگران...خسته ام... خسته و دلگیر از این روزها که مال من نیست... نمی توانم برایش برنامه بریزم..با بودنشان خوش باشم... یک وقتهایی دلت میخواهد دل بدهی به خوش آهنگ ترین نوای روزگار اما انگار همه موسیقی ها به سکوتی آزار دهنده بدل شده باشند...
زود خوب شو امیرحسین.... تو که نباشی تا با من حرف بزنی یعنی غرق شده در همه بی صدایی ها...
