<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[حرفهایی از روی سادگی؟]]></title>
		<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[می دانم رهایم نمی کنی...آینه ام! بیفتم از دستت..هزار تکه می شوی...دستم را بگیر!!]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[از همه دنیا که بگذرم....]]></title>
					<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/14/post-447/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">بیست و چهار ساعت وقت مانده...برای نفس کشیدن...برای زندگی کردن... فکر میکنم اگر کمی..فقط کمی اهل زندگی کردن باشی.... چه تفاوتی است بین یک عمر با بیست و چهار ساعت... و این وقتها حرف دوست قدیمی در گوشم زنگ می زند... که "اگر به من بگویند یک روز به انتهای زندگی ام مانده است...سرم را بلند میکنم...به گوینده نگاه می کنم و دوباره سرم را پایین می اندازم و به کاری می پردازم که مشغولش بودم"...حرف بزرگیه این حرف و چقدر پای بند به آن بودن بزرگ...پایبند نه از ان رو که سرت را پایین بیندازی... از این رو که بتوانی این کار را بکنی... و من اینک...همین الان..فکر میکنم چقدر کار هست برای انجام دادن...اما اگر تنها و تنها اگر بیست و چهار ساعت از همه عمرم مانده باشد... بگذار با تو بگذرد... بی خیال همه کارهای نکرده و حرفهای نزده و زندگی های نکرده و دقایق رفته....بی خیال همه دلهره "اگر دنیای دیگری باشد"... بی خیال همه وحشتی که از مرگ هست و دیگر نبودن... بی خیال همه نشناختنم از مرگ... بی خیال همه از دست دادنها... دلهره دیگر نبودن و نماندن... ترس را که نمی شود کنار گذاشت... حتی وسوسه انجام هیچیک از علائقم در من نیست... وقتی فکر میکنم عمری وقت داشته ای و یادت نبوده است....پس چه خوب...که 24 ساعت تمام و کمال کنار تو باشم...با تو قدم بزنم...&nbsp;به حرفهای تو گوش بدهم... و آنوقت می توانم بگویم بزرگترین لذت دنیا را برده ام در اخرین ساعات زندگی ام...</SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">پی نوشت: به دعوت <A href="http://blog.choghondar.com/">حاج آقا چغندر</A> نوشتم...چقدر نوشتن این پست جالبه... تو باید خیلی با خودت روراست باشی و وقت نوشتن اش چه فشاری به آدم میاد وقتی می بینی خیلی بیشتر از 24 ساعت مانده... و یا شاید هم خیلی <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>کمتر...و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">پی نوشت: لیست کردم همه کارهایی که دلم میخواست انجام بدهم..اما هیچکدام را با همینی که نوشتم عوض نمیکنم...</SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">شعر امروز: </P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">کنارم بخواب و /به دورم بتاب و /از این لب بنوش/ چو تشنه که آبو/ گل آتشی تو /حرارت منم من /که دیوانه بی قرارت منم من/ خدا دوست دارد لبی که ببوسد/ نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد/خدا دوست دارد من و تو بخندیم/ نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم/ بخواب آرام پیش من/ لبت را بر لبم بگذار/ مرا لمسم کن و دل را/ به این عاشق ترین بسپار/ بخواب آرام پیش من/ منی که بی تو می میرم/ لبت را بر لبم بگذار/ که جان تازه می گیرم/ </SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">(<A href="http://dl9.info/Music/Persian/Single/Shahkar%20Bineshpajoh%20-%20Kenaram%20Bekhab.mp3">شاهکار بینش پژوه- کنارم بخواب</A>)</SPAN></P><o:p></o:p></SPAN>]]></description>
					<pubDate>Fri, 4 Jul 2008 14:12:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://azrooyesadegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=447</comments>
          <guid>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/14/post-447/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تو تنها تکیه گاهی...برای خستگیهام]]></title>
					<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/10/post-446/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">هر چه بیشتر با تو باشم...کنار تو... وقت نبودنت دلتنگ تر می شوم و گیج تر... مثل گمشده ای که راه را گم کرده باشد... یا مثل کودکی که دستش از امنیتی بزرگ کوتاه باشد به خودم می پیچم... بهانه ات را می گیرد دلم... بهانه ات را می گیرد دستم وقتی نیستی... هر قدر بیشتر در کنار تو باشم...بیشتر میفهمم که بودنت این روزها یعنی معنای زندگی... هر قدر بیشتر به همیشه با تو بودن نزدیک می شوم... دلم از خوشی <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>میرقصد ... می چرخد ... و سرش گیج می رود و دلش می خواهد بیفتد بین دستهای تو که امن ترین جای دنیاست و جایگاه گرم ترین مهربانی های دنیا... صبوری.... به تمام معنا صبوری و این صبوری و مردانگی تو مرا به وجد می آورد... غرور سراپایم را میگیرد که تو را دارم... که تو را دوست دارم... که تو دوستم داری... و این خود یعنی همه لذت دنیا...وقتی همه لحظه های زندگی ام پر میشود از زمزمه "دوستت دارم"... حتی اگر نباشی که بشنوی...</SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p>پی نوشت: تو میدونی چی میگم..تو گوش می دی به حرفام</o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:02:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://azrooyesadegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=446</comments>
          <guid>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/10/post-446/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من آیا چه هستم؟؟!!]]></title>
					<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/07/post-445/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">بعضی وقتا فکر میکنم تجربه اصلا چیز خوبی نیست...بخصوص تجربه ای که خودت نداشتی... تجربه ای که بهاشو یکی دیگه پرداخته ... تو بعبارتی چشم ات ترسیده... <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;</SPAN><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">گاهی وقتا فکر می کنم...هر کی گفته "بعضی تجربه ها رو نباید تجربه کرد چون بهاش خیلی گرونه...تجربه ها رو از بقیه که راه رو رفتن بگیر" غلط کرده... خیلی هم غلط کرده... مفت مفت تجربه های دیگران رو خریدن آدمو ترسو می کنه... مفت مفت تجربه های دیگران رو پرچم راه کردن آدمو سست میکنه... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">بعضی وقتا از اینهمه "آدم اصولی بودن" حالم بهم میخوره..از اینهمه پایبند "خطر قرمز" ها و در قید و بند "چهارچوب" ها... از اینهمه شعار " احترام بذار احترام بگیر"... از اینهمه "مراعات کردن و مراعات نشدن"... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">بی خیال...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">بعضی وقتا... از اینکه اینهمه حرف تو دلم می مونه و نمیگم می ترکم... بعضی وقتا از اینکه میترسم از گفتن حرفهایی که شاید شان ام رو ببره زیر سوال... حالم بهم میخوره.... "شان"؟؟؟؟!!! خنده داره... من چرا فکر میکنم خیلی آدم مهمی هستم؟؟؟؟؟؟؟<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">چرا چیزایی رو که من می بینم هیچکس نمیخواد ببینه... و چرا خودمو ملزم می دونم به دیدن چیزایی که دیگران می بینن و خودمو قاطی ماجرا می کنم... ؟؟؟؟؟ من چرا اینقدر خرم؟؟؟؟ (به فتج خ)<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">گم شدم...وسط خیلی چیزا گم شدم... بغضه می ترکه...هر شب می ترکه... هر شب ... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">پی نوشت: دارم بزرگ میشم... اینو می فهمم... نمی دونستم بزرگ شدن اینهمه درد داره... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 11:05:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://azrooyesadegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=445</comments>
          <guid>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/07/post-445/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[و آنگاه که سر گیج رفت...گیج گیج گیج....]]></title>
					<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/04/post-444/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">آقای نیکلاس کی (به کسر کاف) پدر این کارخانجات عظیم الجثه و غول آسا که در اروپا و آسیا پر آوازه است امروز در ایران... همین جا... در همین کارخانه کذایی ما (یعنی خودش) بود... آقای نیکلاس کی (به کسر کاف) بزرگ امروز با هیات همراه که می کرد بعبارتی برادر و برادر زاده و مشاورانش با هواپیما شخصی اش از آلمان آمد. در حالیکه کت و شلوار نخودی رنگ و کراوات همرنگ آن و یک کلاه باز هم به همان رنگ پوشیده بود با دکمه سر دست های طلا... و به محض ورود مستقیم رفت کنار میز مربع شکلی که در اتاق مدیریت قرار دارد و حالا بیشتر از ده نوع واکس با رنگهای مختلف <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>( چون اصولا ما از کجا بدانیم کفشش چه رنگی است هوم؟؟)... و دستمالهای پارچه ای کاملا سفید روی آن چیده شده است و کفشش را شخصا واکس زد... آقای نیکلاس کی بزرگ امروز در کارخانه بود در حالیکه از یک ماه قبل تا همین امروز دایما تمامی سقف این کارخانه عظیم را می شستند و ده ها کارگر روزمزد به طور روزانه به پاکسازی کارخانه می پرداختند و چندین کارگر نقاش به رنگ آمیزی بخش اداری و بخش تولید مشغول بوده و چندین کارگر برق کار به تعویض لامپ و مهتابی و الخ.... آقای نیکلاس کی بزرگ امروز امد و کلیه پرسنل موظف بودند دیشب تا ساعت 10 شب در کارخانه حضور داشته باشند ولو بیکار که مبادا کاری پیش بیاید پیش از آمدن ایشان... از دیروز تا همین امروز جعبه جعبه شیرینی و میوه و نوشیدنی وارد کارخانه شد و کیلو کیلو سبد سبد و خروار خروار دسر و شکلات و پنیر و کالباس و سوسیس و..... سفارشات نهار از قبل داده شده و میز چیده شده بود. بهترین هتل ها و بهترین اتاقها هم از قبل رزرو و همه اینها یعنی اینکه "آقای نیکلاس کی امروز می آمد"...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">و من فکر کردم به پسرک 17 ساله ای که دست&nbsp;چپ اش و بخشی از صورتش کاملا سوخته بود و زمین آزمایشگاه را با کاردک تمیز کرد و دو دور طی کشید و با ذوق تی تاپی را که بهش دادم در جیبش جا داد...فکر می کنم پسرک فقط 17 سال داشت و هنوز صدایش هم خوب دو رگه نشده بود... او هنوز از مرد شدن چیزی نمی فهمید که مردانه کار می کرد بخاطر حضور مرد دیگری...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">و من فکر کردم به آن پیر مرد 70 ساله که کارگر روزمزد کارخانه است و اذری است و فارسی هیچ نمی داند... و هر روز برای گرفتن کپسول اموکسی سیلین به آزمایشگاه می اید و من می ترسم که بلایی سر خود بیاورد بس که&nbsp;قرص می خورد... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">و من فکر کردم به خودم... و سرم گیج رفت...گیج گیج گیج... که نفهمیدم کجا ایستاده ام... و حس کردم چقدر زیر پایم خالی است... و چقدر فرق هست... و من در این گستره فقیر و غنی کجا ایستاده ام... و چقدر دلم خوش است به اینهمه پولی که دارم که برای یک نفر یعنی همه دنیا و برای یک نفر یعنی پول خرد حتی کمتر از آن... و من چقدر تکیه کردم به آن... و سرم گیج رفت که چقدر اینها را می دانم و چقدر در عمل ناتوانم... و چقدر هنوز چیزهایی که نباید برایم اهمیت دارد و آن چیزهایی که باید ...نه... <o:p></o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 20:44:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://azrooyesadegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=444</comments>
          <guid>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/04/04/post-444/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مگه آتیش اسکندر حریف بودن ما بود؟!!]]></title>
					<link>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/03/29/post-443/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">خواب عجیبی دیدم دیشب...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">خواب دیدم در تهرانیم...مثل همیشه...هوا گرم...مثل الان... سرمان را بلند می کنیم...رو به آسمان... مردی می بینم با لباسی سفید و عجیب... سقوط میکند..مستقیم به سمت زمین... از ترس و وحشت زبانم بند امده بود...فقط به تو نشانش دادم... و دعا می کردم چتر نجات داشته باشد... نزدیک تر که می شود... دلم می ریزد... که چترش باز می شود..هنوز خنده ای که بر لبم آمد را حس نکرده ام که مردی دیگر..دورتر...اما اینبار چتر آن یکی باز نمی شود... می افتد...می میرد... و از افق...هواپیماهایی پدیدار می شوند... در اولین لحظات خیال برمان می دارد جشنی در راه است...هواپیماها با چنان نظمی کنار هم در آسمان حرکت می کنند و رد سفیدی از خود بر جای میگذارند که انگار مراسم با شکوه را جشن می گیرند...اما وقتی بمبی کنارمان فرود آمد...یادم می آید حمله نظامی است... و چه وحشتی...چه آتشی... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">خواب بدی بود... تلخ بود... <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">حالا فکر می کنم... حمله هوایی می تواند همین روزها..نه خیلی دور پیش بیاید... می توانند بیایند خاکمان را با خاک یکسان کنند... نیروگاه هایمان را ویران کنند...خانه هایمان را...خانواده هایمان را... جنگ که بشود... من و تو می مانیم... انکه نباید می رود... آنکه نباید میجنگد...آنکه نباید به قدرت می رسد... و بعد معلوم نیست&nbsp;آیا&nbsp;من و تو همچنان مانده ایم ...امن و بی دغدغه؟؟!!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">میدانم برای داشتن باید از دست داد...برای خواستن هم باید تلاش کرد... اما اگر جنگ شود... من تاوان چه چیز را پس خواهم داد؟؟؟!!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 9pt; mso-bidi-language: FA">پی نوشت: من از جنگ می ترسم...خیلی هم میترسم...<o:p></o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 15:13:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://azrooyesadegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=443</comments>
          <guid>http://azrooyesadegi.blogsky.com/1387/03/29/post-443/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
